آسمان زندگیم امروز تیره و تار گشت و خورشید من مرا ترک گفت...!
من که او را از آسمان هدیه گرفته بودم
اکنون با نسیم شک و تردید او را به دستان سرنوشت می سپارم...!
حتی قلم خونینم از نوشتن عاجز است
و دستان گناهکارم تصویر او را در ذهنم حک می کند...
خداوندا مرا ببخش ؛ مرا ببخش تا شاید از سوی او نیز بخشوده شوم...
چگونه می توانم بی او زندگی کنم و
چگونه بدون صدای مهربانش به خواب روم...!؟
چطور می توانم به دور از نگاه گرمش قدم بردارم ؛
و بنویسم از عشق، شب، باران ، خورشید، و از او...
دیگر چه کسی برایم از راز گل سرخ بگوید
و نغمه ی پاک و زلال عشق را که به دست من آلوده شد
در گوشم زمزمه کند...!؟
چه کسی با آمدنش قلبم را به لرزه در آورد
و چشمانش وجودم را لبریز از عشق کند...!؟
اکنون در گوشه ای از اتاق دلتنگی هایم اشک هایم را نثار قلب شکسته اش می کنم
تا شاید روح گناهکارم آرام گیرد و
آهسته زیر لب زمزمه میکنم...!!
خورشیدکم برگرد...
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:18  توسط bivafa
|
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:53  توسط bivafa
|
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:41  توسط bivafa
|
سالها پیش از این به من گفتی
که« مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شادو سر مست گفتمت آری!
باز دیروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که « دگر دوستت نمی دارم!»
ذره های تنم فغان کردند
که خدا را ! دروغ می گوید
جز تو نامی زکس نمی آرد
جز تو کامی زکس نمی جوید
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو دانند عالمی که مرا
در دلو جان هوای دیگر نیست
لیک آرام ماندم و خاموش
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند
سینه ی خسته را فشرده به جنگ
نگاهم شکفته بود این راز
که « دلم کی زمهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو دیده ی من
بر گل رنگ رنگ قالی بود
« دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم ...نمی داری...!»
+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 20:8  توسط دوردونه
|
شکسپیر معتقده:
گذشت زمان
بر آنها که منتظر میمانند، بسیار کند
بر آنها که می هراسند، بسیار تند
بر آنها که زانوی غم بغل می گیرند، بسیار طولانی و
بر آنها که به سرخوشی می گذرانند، بسیار کوتاه است
اما
بر آنها که عشق میورزند
زمان را آغاز و پایانی نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 16:35  توسط bivafa
|
حکایت
شبی راه زنان به قافله ای شبیحخون زدند و اموال آنان را به غارت بردند بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید همه جمع شدند و هر کس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم؟ خدایی یا رفاقتی
جمع به اتفاق گفتند خدایی
رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد دیگران اعتراض کردند که ما کفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست؟؟؟ رویس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ خود شاهدی بر این ادعا هستسید آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید...
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 16:34  توسط bivafa
|
این روزها چقدر هوای تو می کنم
حتی غروب گریه برای تو می کنم
گاهی کنار پنجره ام می نشینم و
چشمی میان کوچه ها رهای تو می کنم
خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی
یاد تو ، یاد مهر و وفای تو می کنم
خود نامه ای برای خود می نویسم و
آن را همیشه پست به جای تو می کنم
وقتی که نامه می رسد از سوی من به
می خوانم و دوباره هوای تو می کنم...!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 9:38  توسط bivafa
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام نمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 14:37  توسط دوردونه
|
چون منصور حلاج را بردند تا بردار کشند یکی از یارانش گریان پرسید:
عشق چیست؟
منصور لبخندی زد و گفت:
امروز بین و فردا بین و باز پس فردا بین!
پس در آن روز بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش را بر باد دادند
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 14:29  توسط دوردونه
|
می نوازد مرد
درخیابانی تهی از زندگی و از عشق
می نوازد شعر تلخ روزگارش را
جامه اش یکدست پیراهن
در زمستانی که از سرما کسی بیرون نمی آید
او برای ساکنان خانه های گرم و اشرافی
ساکنانی که کنار آتش شومینه لم داده اند
می نوازد لحظه های شور و مستی را
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 15:56  توسط دوردونه
|